X
تبلیغات
ازدواج در نوجوانی

ازدواج در نوجوانی

عاشق واقعی

نواختن موسقی......

دوستان گلم

یک اهنگ رو که با تنظیم{ حمید عسکری} دوست عزیزم اجراع شده

اینم یک عکس از بهترین دوستم حمید

با صدای خودم یک باره دیگه اجراع کردم

والان روی وبلاگ درحال اجراست

امید وارم لذت ببرید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 16:25  توسط محمد  | 

کی بهش خیانت شده؟؟؟؟؟؟؟

سلام به گرمی محبت شما عزیزان

امید وارم حال همتون خوب باشه

بچه ها میخوام باکمک شما یک کاری رو تو وبلاگم انجام بدم

 

                                    موضوع :خیانت

این خیانته

هرکس که بهش خیانت شده                         هرکس که به پای عشق سوخت وساخت

هرکسی که دردی تو دلشه                          نمی تونه فراموش کنه

داستان زندگیش روکه به خیانت ختم شده  تو نظرات  بنویسه

من پستش رو تو وبلاگم اجراع میکنم

امید وارم این کار واسه ی همدردی مفید باشه

اگر کسی خواست لینکم کنه با اسم{ ازدواج در نوجوانی }لینک کنه

به من هم خبر بده تا لینک کنم

امیدوارم این کار واسه ی دیگران عبرت بشه

اگه موافقین {بسم لله}

 

عزیزان بدون شک میدونم که درک میکنین              کسی نیست که غم نداشته باشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 15:51  توسط محمد  | 

اگه کسی رو دوست داشته باشی........@؟

عشق پر شرار 

قطره های یک فرشته

عشق مرا در نگاهت تیره و تار مكن ، ای مهربان
نور چشمانت را برایم خاموش مكن، ای مهربان 
 
من سوخته ام از این شرار عشق، تو مرا دریاب 

خرقه پوش از این باران عشق شدم ،تو مرا دریاب
 
قفل سنگین قلبت را برایم باز كن، ای نازنین

شعر سپید عشقت را برایم آغاز كن، ای نازنین
 
می خواهم تو را،  در این لحظه های سخت با من باش
می گذارم نام تو را،  در این سینه ی سبز با من باش 
 

 تو آن ستاره ی درخشان در سینه ی عاشق منی ، میدانی 
 تو آن زورق غریب اندیشه ی ذهن عاشق منی،  میدانی 

می گریزم از افسون دبده ی پر مهرت، ای جانان من
 می شتابم به سوی ان قلب خفته ومهربانت، ای جانان من....

بچه ها هرچی نگاه به این عکس میکنم خته نمیشم

شماهم یکم بهش توجه کنیین خودتون میفهمین

یکی درحال پروازه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 14:38  توسط محمد  | 

اینم یک شعره باهال واسه عاشقا

عزیزم خیلی وقته دردی مونده تو دلم ..... میخوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم

یادم می یاد روزایی که بهم قول دادی زیاد .... ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم ..... توی تلاطم بغز ثانیه ها رها باشم

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا ..... چه شبهایی به خاطرت نشستم وای خدا

می خواهی بری برو به درک پس از یادمم برو .... یادت می یاد وقتی گریه کردم گفتم نرو

حالا من میرم تو هم تنها باش با دل خودت ..... ببین چیکار کردی بزار برو از یاد خودش

تمام فکرم توی چشمای تو بود .... کاشکی الان دستهات تو دستهای من بود

تمام مردم این شهر به من همواره میگن .... تو این سکوت ‌ِسرد مرگ و بهمراه دارم

همیشه نفرین من به راهت ِ ..... به دل سیاه تو نگاهت ِ

تا ابد فقط میگم خدا خدا ..... کی ِ میشه از دل تو دلم جدا

میدونم همش تو رو به عشق تو ...... میدونم چقدر شلوغه دل تو 

الهی خونه خرابت ببینم ..... تا ابد توی عذابت ببینم

دیگه از نبودنت نمی سوزم ..... دیگه حتی چشم به در نمی دوزم

برو اشک نریز با یاد دلم ..... دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم

دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم ..... مثل عاشق تو کتابها اسمتو داد بزنم

بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی .... من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی ؟

خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم .... مثل قبل از نبودنت تو خودم نمی شکنم

میشنوم صدایی که هچوقت تو نشنیدی ... صدایی که میگفت تو از جدایی میترسیدی

آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال .... حرفات تکراری شده یه حرف جدید بیار

کاش می شد ببینمت بهت بگم ..... دیگه از دیدن تو سیر دلم

کاش می شد دیگه چشمام نبیننت .... از درخت غم دیگه تو رو نچینمت

کاش می شد چشماتو گریون میدیدم .... توی تنهایی و غم دلتو خون می دیدم

بیا با هم باشیم

کاش می شد برق چشمام بارون کنه ..... سیل غم بیاد و تو رو داغون کنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 0:18  توسط محمد  | 

چقدر سخته دوری

دوستان گلم سلام

سلام به گرمی محبت همتون

بچه ها نمیدونیی امشب چه حسی دارم

اخه تا ۲روز دیگه دارم میرم

دارم میرم به یک شهر غریب.که هیچکس رو اونجا ندارم جز خدا

حتما می پرسین کجا میخواد بره؟

میخوام برم به اصفهان

دوستان حدوده ۵ ماه میشه که وارد نظام شدم که خدمت کنم

نظام وظیفه نه. کادری یعنی ۳۰ سال باید خدمت کنم

تو این مدت ۵سال شیراز بودم شهر خودم

ولی همین ۲۵ باید برم اصفهان انتغال پیداکردم

بچه ها نمیدونم درک میکنین یا نه ولی یک حس تنهایی بهم دست میده

کی مثل من تنهاست

نکنه فکر کنین بچه ننه هستما؟

نه...شیراز که بودم میتونستم بعداز ظهر ها خونه باشم ولی اصفهان که نمیشه.

این انتقلی منو از خیلی چیز ها دور میکنه

یکیش همین وبلاگ نویسی

مهمتراز همه موسقی هنری که باهاش زندگی میکنم

از موسقی دور شدن خیلی واسم سخته

این اخرین کتابم هست

منتظر نظراتون میمونم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 2:47  توسط محمد  | 

دوست بی وفا

دوست خوبه ، نه بی وفا

زندگی خوبه ، نه بی صفا

عشق خوبه ، نه بی معشوق

من خوبم ، نه بی تو !

باهام ازدواج میکنی؟

بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند

مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند . . .

قلبم گرفت عزیزم از بس که بی وفایی

تنگ غروب گم شد الماس آشنایی

خواستی ردم کنی تو یک جوری که نفهمم

یک لحظه باورم شد که من چقدر......

چه زود ازم خسته شدی چه زود از یاد بردی منو

چه زود یکی دیگه اومد جامو گرفت تو دل تو

بهم وفا نکردی و تیشه زدی به قلب من

منو به غم نشوندی و گذشتی از کنار من

نمیدونم به جرم عشق یه عمره که زندونیم

توی آتیش غم تو یه عمره دارم میسوزم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 12:46  توسط محمد  | 

روحت شاد ای دوست

دوستان گلم این مطلب رو بخونین یکی از خاطراتی هست که دوران ابتدایی میگزروندم

دوستم جاش تو بهشت اسمونه

یادش بخیر روزها داشتیم این داستانی که براتون مینویسم حقیقت داره من یه دوست داشتم به اسم امیرکه با هم دورانی داشتیم همیشه تو مدرسه گروه، تشکیل می دادیم و با هم جنگ می کردیم هیچ وقت باهم نمی ساختیم مثل دوتا خروس جنگی بودیم دیگه پدر مادرجفتمون ازدستمون خسته شده بودن خودشون موقع مدرسه می اوردن وبا فاصله ی زیاد از هم میزاشتن که سر صف با هم دعوا نکنیم اخه ما همیشه سر اینکه اول صف یا اخر صف بایسیم دعوا می کردیم سر کلاس هم به معلمون خیلی اذیت میکردیم یادمه یه روز معلممون میخواست بره دفتر کاری رو انجام بده از امیر خواست که کسانی که شلوغ میکنند رو اسمشونو بنویسه و بده به معلممون که تنبیه ش کنه یا به غول خودش ما رو بیندازه انباری مدرسه که توش دیو هست اما همین که معلممون پاشوازکلاس گذاشت بیرون ما همه رفتیم حیاط مدرسه دیدم که مستخدم مدرسه مون گوشه حیاط اتیش روشن کرده و زباله ها روانداخته که بسوزن و از بین برن ما هم تا دیدم مستخدم مدرسه نیست شروع کردم چهارشنبه سوری بازی کردن مثل سرخ پوست ها هوهوهو میکردیم و از روی اتیش می پریدیم من هم دیدم که فقط یه چیز از سرخ پوست ها کم داریم علامت دادن با اتیش من زود اومدم طرف کلاس و چادر معلممون که روی میزش بود رو برداشتم و رفتم طرف حیاط امیر با دیدن چادر جا خورد و گفت محمد میخوای چی کار کنی؟ گفتم هیچی حاظری سرخ پوست شیم؟ سرشو اروم تکون داد به معنای رضایت اخه می ترسید که خانوم معلم پیدا شه. چادرو و با هم گرفتیم رو اتیش دود جمع شد و وقتی چادرو کشیدیم کنارمثل سرخ پوست ها دود به هوا رفت کلی حال کردیم بعد از چند بار انجام دادن یه دفعه چادر معلممون از دستمون در اومد و همون چیزی که نباید اتفاق می افتاد افتاد چادر معلممون اتیش گرفت اونم چه اتیشی که نشد خاموش کنیم همه مات و مبهوت به هم نگاه میکردیم که معلممون اومدش تو حیاط و گوش منو چنان گرفت کشید که هیچ وقت یادم نمیره منو برد دفتر، امیر اومد تودفتر و گفتش که من این کارو انجام دادم چادرو من اتیش زدم من هم دیدم که امیر میخواد خودشو به خاطر من به دردسر بیندازه زود برگشتم گفتم نه خانوم به خدا دروغ میگه امیر هم میگفت نه خانوم محمد دروغ میگه خانوم معلممون در همین حال بود که یه دفعه امیر گفتش من محمد رو دوست دارم محمد بهترین دوست منه خانوم معلم یه نگاه کرد به ما و بغضش گرفت گفت تا به حال بچه هایی مثل شما ندیدم که این همه همدیگه رو دوست داشته باشن سعی کنین که همیشه برای هم دوست خوبی باشین سعی کنین که بی معرفت نباشین و همدیگه رو تنها نزارین من دستم اوردم جلو گفتم امیر قول مردونه بده که همیشه باهام باشی امیر بیا دست مردونه بدیم که خانوم بدونه ما همیدیگه رو برای همیشه دوست دارم امیرهم دست داد اما واقعا نمیدونستم که چقدر بی معرفته اره امیر بیمعرفت بود بیمعرفت یه روز صبح میخواستم برم مدرسه که خواب موندم پیش خودم گفتم چرا امیر بی معرفت منو بیدار نکرد که خواب نمونم؟ گفتم اشکال نداره شاید راه افتادم طرف مدرسه دیدم امیر نیومده ساعت۱۲:۰۰شد که زنگ مدرسه خورد راه افتادم طرف خونه تو راه یه پیکان ابی کپ خوش رنگ دیدم که جلویه گل فروشی ایستاده  دارن تزئینش میکنن اما نمیدونم که چرا سیاه تزئینش میکردن به راهم ادامه دادم گفتم یه سر برم به خونه امیر اینا ببینم کجا مونده چرا امروز نیومده مدرسه رفتم تا رسیدم سر کوچه دیدم که همون ماشین پیچید کوچه امیرا ینا دلم شور زد یعنی چی میتونست شده باشه؟ یادم افتاد که امیر میگفت همسایمون حالش خیلی بده امروز فرداس که بمیره اومدم تو کوچه دیدم که چلچراغ گذاشتن اما چرا جلوی در امیر اینا؟ رفتم جلو تا عکسو دیدم خشکم زد دیدم یه پسره خیلی قشنگ با چشمهای زیبا ابروهای پیوندی داره منو نگاه میکنه گفتم یعنی کی میتونه باشه؟ یعنی امیره؟ امیر که بهم قول داده هر کجا بخواد بره منم با خودش میبره نه نمیتونه امیر باشه یه دفعه بدنم سرد شد انگاری که یه پارچ اب یخو ریختن رو سرم موهای بدنم سیخ شد نمیتونستم باور کنم اون ماشین عروسی که دیدم یعنی ماشین عروس امیره که سیاه تزئینش کردن؟نمیتونستم گریه کنم بغض سنگینی جلوی نفس کشیدنمو میگرفت میخواستم داد بزنم اما نمیدونم که چرا داد نمیزدم اما دیدم که اشکهام اهسته دارن باهام همدردی میکنن اما بغضم نمیخواد با من همراهی کنه نمیخواد یه جیغ بلند بکشه به همه بگه که امیر چرا منو تنها گذاشتی یادته بهم میگفتی تو عروسیم ساقدوشت میکنم؟ یادته.. اما اخه چرا اخه چرا الان باید از تابوتت بگیرم همراهیت کنم؟ اما اینو بدون که من یه روزی میام پیشت منتظرم باش .امیر خیلی بیمعرفت اون منو تنها گذاشت و رفت برای همیشه الانم که هر وقت میرم سر قبرش بهش میگم امیر خیلی بیمعرفت بودی که منو تنها گذاشتی اخه این رسمش بود مگه تو نبودی میگفتی دوستیم تا همیشه این بود قول دادنت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 17:6  توسط محمد  | 

همیشه پیشم میمونی؟یا ترکم میکنی؟

اینو بخاطره تو مینویسم

یک بوس دورررررررررررر

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،

چون همه چیزم تویی

 نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی

 اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم

 اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم

 اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست

 اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میومدم

 اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

یکمم به فکر من باش بهار

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 16:52  توسط محمد  | 

سلام دوستان عزیزم

سلام

سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده

 همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است

 سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران

 سلامی به لطافت گرمای بهاری

سلامی همچو بوی خوش اشنایی

سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 19:7  توسط محمد  | 

اگر دبیر بودم

اگر دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرد


اگر دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شود

اگر دبیر دینی بودم می دانستم که بعد از خدا تو را می پرستم


 اگر دبیر جغرافی بودم می دانستم که خوش آب و هوا ترین منطقه آغوش گرم تو است و اگر دبیر


زبان بودم


با زبان بی زبانی می گفتم

 



عاشقتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 15:21  توسط محمد  |